تبليغاتX
The Next Episode

The Next Episode

سالها زندگی نکردم...همین یک روز زندگی می کنم و فردا خواهم مرد

اگرچه هنوز برای اظهار نظر درباره ی میزان تاثیر، این برنامه ی جدید کمی زود است، اما این دو روز واقعا شاهکار بوده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

دیشب بعد از گوش کردن سخنرانی بسیار تاثیرگذار Randy Pausch بالاخره تصمیم گرفتم، یکبار برای همیشه یک مشکل اساسی را حل کنم.

 به نظرم من همیشه آدم efficient بوده ام. مثلا کمتر از خیلی ها درس خواندم و بهتر از خیلی ها نتیجه گرفته ام. همیشه هم در زندگی به دنبال استفاده از وسایلی بودم که بشود کار خاصی را در زندگی، سریعتر و سریعتر انجام دهد. تقریبا باز هم مطمئنم به اندازه ی کافی آدم effectiveای بوده ام. این خاصیت هم از بیشتر از این ناشی می شده است که در هر مرحله ی  از زندگیم می توانستم  روی بزرگترین هدفم به طور خاصی تمرکز کنم. هم وقتی کارهای غیردرسی می کردم و هم وقتی که به دلایلی تصمیم گرفته بودم روی جنبه های دیگر روابط انسانیم کار کنم، خیلی راحت توانسته بودم به اهداف اصلیم برسم. اما به نظرم فعلا در شرایطی هستم که در طی 12 تا 18 ماه آینده، باید ترکیب پرقدرت تری از "بهره وری" و "تاثیرگذاری" را در زندگیم اعمال کنم.

تقریبا بر اثر همین فکر بود که به این نتیجه رسیدم باید کنترل کاملی روی وقتم داشته باشم. و دیشب قانع شدم که نمی شود این کار را بدون داشتن یک گزارش دقیق روزانه انجام داد. بنابراین دیشب بر اساس مدلی که در سخنرانی رندی دیدم، یک جدول "گزارش زمانی" درست کردم تا در طی هفته های بعد ،اول بفهمم که چه کارهایی در چه زمان هایی باعث هدر رفتن وقتم می شوند(time drain).

مرحله ی بعد را بعد از آنالیز دقیق این جدول ها، خواهم نوشت.

پ.ن: این آدم واقعا بی نظیر بوده است....به زودی باید پستی در موردش بنویسم....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 


تو میگی: خوب حالا شاید طرف حرف جالبی داشت! [...]

من میگم:[...] اما تو تایم لاین من دیگه زیاد فرصتی برای error and trial نیست. باید به دریافت درونی بیشتر تکیه کرد. شب خوش.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 


Denial

Denial (also called abnegation) is a defense mechanism postulated by Sigmund Freud, in which a person is faced with a fact that is too uncomfortable to accept and rejects it instead, insisting that it is not true despite what may be overwhelming evidence.

Types of Denial

 

Denial of fact: This form of denial is where someone avoids a fact by lying. This lying can take the form of an outright falsehood (commission), leaving out certain details in order to tailor a story (omission), or by falsely agreeing to something (assent, also referred to as "yesing" behavior). Someone who is in denial of fact is typically using lies in order to avoid facts that they think may be potentially painful to themselves or others.



شوالیه لازم می داند جهت تنویر افکار عمومی اینجا اعلام کند که مدتی است، سیاست تکذیب را در پیش گرفته است و تقریبا همه چیز را تکذیب می کند. بنابراین تشخیص این که واقعا منظور من از صدور یک تکذیبیه چیست، فقط به محتوای بحث و تشخیص شخصی شنونده بستگی دارد. لطفا سعی نکنید از طریق سوال پرسیدن، چیز بیشتری بفهمید، چون فقط تکذیب خواهید شنید.

وقتی سال اول دوره ی لیسانس بودم، مرتب به این فکر می کردم که ساعت در این شهر کوچک درست همانجایی است که آخرین بار موقع ترک کردنش، دیده امش. به نظرم همه چیز، بدون تغییر مانده بود و یا آنقدر سرعت تغییراتش کم بود که می شد در مورد مرتبه ی انرژی فعال سازیش راحت قضاوت کرد.

این احساس هیچوقت کاملا ناپدید نشد و همیشه به نظرم می آمد که اینجا همه بدون تغییر مانده اند و خیلی ها نمی فهمند که باید ریتم زندگیشان را عوض کنند....

و الان این همان احساسی است که مورد "مجله" و شریف دارم. به نظرم همه، همان ریتم کند و مسخره ی گذشته را دارند ادامه می دهند....

استادهای تکراری، درس های تکراری، سلام های تکراری، بیشعور های تکراری، جشن های ورودی تکراری و ....

بنابراین مراتب خرسندیم را از این که دیگر وابستگی چندانی به گذشته ندارم، اعلام می کنم! خوب است که آدم یاد بگیرد که

"You are on your own."
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 


White, male, aging, crooked teeth, messy hair, lab coat, spectacles/goggles, dramatic posing — one popular stereotype of mad scientist.
این صفت ها، در حقیقت به مسائل جالبی اشاره می کنند...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

شوالیه مدتی است دارد به این فکر می کند که که چرا در هر فیلمی که  می خواهند، عواقب یک رابطه ی نامشروع را نشان دهند از ایده ی یک بچه ی ناخوانده استفاده می کنند؟ از شوکران(که خیر سرشان طرف پرستار بود، ای خاک بر سر آن پرستار!) بگیرید تا همین سریال های مسخره ی این ایام که ما را که گاه گاهی از قلعه مان در می آییم را هم فراری می دهد....

از یک طرف که طبیعتا نمی شود از آن مفهوم  "س-ق-ط" در فیلم استفاده کنند و بنابراین می شود کاملا همه را با همین ماجرای مسخره سرکار گذاشت....

به نظرم بد نیست آقایان نویسنده( و بعضا بانوان نویسنده)، کمی در مورد احتمال حاملگی و این که یک وسایلی هم اختراع شده است که جلویش را می گیرد، بخوانند تا هی فرت فرت نروند مهمان ناخوانده بیاورند!

پ.ن: البته این فیلم آخری که تیزرش پخش می شود را ندیده ایم(مهمان ناخوانده به گمانم) ولی امیدوارم حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

وسوسه هایی در دنیا وجود دارد که همیشه شوالیه را از انجام کارهای مهمش بازداشته اند....اما به نظرم این بار به رکورد جدیدی خواهم رسید!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 



I'm holding on your rope,
Got me ten feet off the ground
I'm hearin what you say but I just can't make a sound
You tell me that you need me
Then you go and cut me down, but wait
You tell me that you're sorry
Didn't think I'd turn around, and say...
It's too late to apologize, it's too late
I said it's too late to apologize, it's too late...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

پیشترها دوستی داشتم که با کمی دویدن نفسش می گرفت و به شدت به سرفه می افتاد....حتی در شرایطی سر کلاس هم نمی توانست جلوی این سرفه های شدید را بگیرد....دقیقتر که فکر می کنم یادم می آید که قدیمترها اسم بیماریش را هم گفته بود اما لزومی به این که به خاطر بسپارمش نبود....

امروز فهمیدم که اسمش emphysema بوده است و از این به بعد دلیلی هم برای به خاطر سپردنش دارم، "چون ممکن است سر امتحان کوال مجبور شوم علائم کلینیکی بیماری مشابهی را به یک نقص در پروتئین بازدارنده ربط دهم."

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

هفته های سختی در راه است...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 

به نظرم آن بلاگ خصوصی ما حالا به درد می خورد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

تمام ماجراهای بشر از این شروع می شود که نمی تواند مغزش را محدود کند که بین وقایع مختلف آنالوژی برقرار نکند...اگرچه این ویژگی گاهی به تولید لذت های باور نکردنی منجر می شود، اما باید همیشه مرز بین واقعیت و "فنتسی" را به خوبی تشخیص داد. وگرنه بعید نیست که در یک موقعیت حساس، به جای تلاش برای بهبود اوضاع فقط بنشینی و از خیالاتت لذت ببری...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

آخرش سرعت پایین اینترنت ما را هم ذله کرد و ما هم امروز به فرقه ی ضاله ی دارندگان خطوط اینترنت پرسرعت پیوستیم....البته هنوز مامورشان را نفرستادند که قلعه را مجهز کند اما به هر حال تا یکی دو روز دیگر باید سر و کله شان پیدا شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

حداقل دو باری پیش آمده است که با هم سر این قضیه بحث کنیم که به نظر من گذشته تمام شده است و دیگر حتی نباید ثانیه ای را هم برای فکر کردن به آن تلف کرد. و این سیاستی است که من در تمام این روزها پیش گرفته بوده ام و پس از این هم خواهم گرفت.

اما دیشب به نظرم، این حرف هایت دست آخر باعث شد که ضمیر ناخودآگاه من انقدر روی این مسئله حساس شود که تمام دیشب( یا حداقل قسمت  بزرگی از فاز رویا) را به ساختن ماجرایی با شرکت ما و م. و جمع کثیری از سیاهی لشگرهایی که اکثرا ناشناس بودند، وسط راهروهای همان دانشکده ی فکستنی، مشغول باشد.

از صبح که بلند شدم، عهد کردم که به این خواب فکر نمی کنم و فعلا هم دارم دور از چشم سیستم های کنترلی این چند خط را می نویسم....


پ.ن: دیروز به نظرم رسید که اگر همه ی دفتر مجله ای ها باکتری بودیم،(به جز چند نفر که باید در این اکوسیستم هم نقش گه را بازی می کردند) من از همه شان شانس بیشتری برای بقا داشتم.

بعدالتحریر: ایهام ظریفی در این ماجرا وجود دارد که دلمان نمی خواهد به بر طرف شدنش کمی کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 

به طرز غیر قابل باوری وقتی به این قسمتش رسیدم، حسابی هیجان زده شدم!


واقعا سوال این است که اولین کسی که به این نتایج رسیده است، چه حالی داشته است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

then, it's a good choice!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 

از این جمله که چند لحظه قبل در یک مکالمه ی تلفنی گفتم بسیار خوشم آمده است:

ما به هر حال به خاطر این تصمیم سرزنش می شویم، پس حداقل باید سعی کنیم که نتیجه اش تا مدت ها باقی بماند.

پ.ن: شوالیه البته لازم می داند که اعلام کند این جمله را تحث تاثیر مقاله ای از ج. بلتن گفته است.


از سوی دیگر، من همچنان از توانایی تطبیقم با شرایط جدید لذت می برم! مصاحبه ی رئی-س-ج-م-ه-و-ر با ان پی آر را هم از اینجا گوش کنید و لذت ببرید:

http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=94887472

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

ایمیل یکی از چیزهایی است که از مکانیسم های فرعی به ساینتست شدن آدم ها کمک می کند اما از طریق مکانیسم های اصلی، به نخاله تبدیلشان می کند!


فعلا که ما داریم مکانیسم فرعی را تجربه می کنیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط شوالیه  | 

ایده ی نوشتن مطلبی افتاده است به سرم. اما به دلایلی تا یک موقعیت خاص به تاخیر می اندازمش ولی مطمئنم که انتشارش، "خشتک" بعضی ها را مثل پرچم به اهتزاز در خواهد آورد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط شوالیه  | 

حس خوبی دارم.... و از این بابت خوشحالم....
پ.ن ۱: یک دلیلش به این برمی گردد:

پ.ن۲: یک دلیلش هم به این که، به نظر می رسد وقایع اخیر را فراموش کرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط شوالیه  |