تبليغاتX
نوشته های یک شوالیه در غربت

نوشته های یک شوالیه در غربت

فعلا که افتاده ایم در مد عاشقی گویا

دست خودمان نیست دیگر!

تا می آییم چیزی بنویسیم، یا رمانتیک از آب در می آید یا دراماتیک...

پ.ن: یکی از سوالات بی جوابم، فعلا نیمچه پاسخی دارد. فعلا می دانم که عاشقی با شهره ی عالم شدن چه رابطه ای دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

شواژدهانوس کبیر این آهنگ بلاگش را دوست دارد نه تنها از آن جهت که یادآور شب های خوب گذشته است که هنوز مجبور نبود ترنج را با امتحان میان ترم و تمرین تحویلی و امثال هم قسمت کند. او این آهنگ را دوست دارد نه از این جهت که متنش خیلی از همان حرف هایی است که گاهی شرم نمی گذارد بیانشان کند. این آهنگ همه ی این ها هست و باز اما چیز دیگری هم در آن است که ما را این طور شیفته ی خودش کرده است....

پ.ن: جماعتی هستند که بلاگ ما را از طریق "ریدر" می خوانند. من از همین جا اعلام می کنم که دوستان، رفقا، برادران و خواهران! "گیریم متن بلاگ را می خوانید! برای شنیدن آهنگ بلاگ چه می کنید؟!"
پ.ن2: ما سیاسی که بودیم، بلاگ نمی نوشتیم. حالا هم که حال روزمان اجازه ی سیاسی نوشتن نمی دهد
پ.ن3: ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

این را یادمان نیست که قبلا ذکر کرده ایم یا خیر، اما به هر حال نکته ی مهمی است و تکرارش آسیبی به نوع بشر نخواهد زد. زندگی در غربت آدم را بد رقیق می کند و علمای آشنا به علوم شیمی و زیست شناسی و نظایر آن می دانند که اگر این آب اضافی از طریق عرق کردن خارج نشود، آن وقت است که راه چشم ها را در پیش می گیرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

رابطه ی وصالت با تمنای من، مدت هاست که از خطی بودن گذشته است و سر به "نمایی" شدن برداشته است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

برای عید شکرگزاری امسال،"تو" شیرین ترین بهانه ای...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

چنان در دست تو نرم شده ام که باورم نمی شود زمانی چون فولاد آبدیده ی تیغه شمشیر بوده ام...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

فعلا این را بخوانید و سعی کنید به جزئیات وقایع اخیر فکر نکنید.

http://stiff.blogfa.com/post-648.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

شوالیه ماه ها بود که با سپرش حرکت می کرد. نه این که از چیزی می ترسید، بلکه بیشتر از آن جهت که دلش نمی خواست دوباره بر اثر حمله ی روزگار دچار شک شدیدی شود. از سیر سپر و زره اش هنوز هم می شد جای زخم های جنگ قبلی را با کمی دقت دید و یا اگر خودش نوک انگشتانش را رویش می کشید، از روی پستی ها و بلندی های پوستش می توانست حسشان کند.

شوالیه، سپرش را آرام روی زمین گذاشت. با وسواس به دور و برش نگاه کرد و شمشیرش را بالا آورد و به سمت "درخت" حرکت کرد....

یک شهاب سنگ اما به طور ناگهانی وارد جو زمین شد و کاملا نسوخت و در حالی که چون آهن داغ گداخته بود، روی شوالیه افتاد... شوالیه اول استخوان هایش شکست، بعد بر اثر گرما جزغاله شد....



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

باز هم تلفن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعضی جمله ها را آدم می ماند که مردم اولین بار از کجا پیدا کرده اند که بعد از گذشت سال ها هنوز به کار می آیند. مثل این یکی :

کار جنون ما به تماشا کشیده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعضی وقت هاست که آدم دلش می خواهد از پشت تلفن پر در آورد یا بتواند دست هایش را دراز کند و کسی که آن طرف خط است، سخت در آغوش بکشد و وقتی که دارد می بوستش آرام در گوشش زمزمه کند که دلش پاک برایش تنگ شده است...


پ.ن: تا اینجای ماجرا که عادی است اما مشکل وقتی است که فرکانس وقوع این احساس زیاد شود...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بچه تر که بودم لغت اعتیاد برایم تابوی بزرگی بود و در مخیله ام به راحتی نمی گنجید که مردم چگونه گرفتارش می شوند. این روزها،اما فکر می کنم که این اعتیاد خانمان سوز من به تو، تمامی تابوی این لغت را شکسته است...


دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست                      بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ                              لب نوشش لب نوشش لب نوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دیروز که خرامان خرامان از کارگروه (!) مقابله با استرس برمی گشتیم طرف آزمایشگاه، یک نفر در ابعاد غول بیابانی جلویمان را گرفت و ازمان پرسید که سی ثانیه وقت داریم که با امضای یک عریضه برای قانونی کردن ماری جوانا، یه آزادی های مدنی کمک کنیم؟؟!


پ.ن: !


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

درون من هیولایی خوابیده است که گویا واقعا مردم قصد دارند بیدارش کنند....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

باور بکنید یا نکنید، ما دکمه ی ریست زندگی را یافته ایم و فعلا داریم همه چیز را از اول نصب می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار                              حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

این که تو می کنی، دیگر اسمش را باید جفا گذاشت، عزیز من...

البته این پست مربوط به پریروز است و از انتشارش خودداری کرده بودیم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

دارم های های گریه می کنم و سرم را آرام به روی بالشت فشار می دهم....

زیر لب با هق هق می گویم که من "تمامش می کنم"....1

1. قسمتی از دیالوگ در فیلم چشمه


پ.ن: چرا این فیلم... چرا امروز؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  | 

بعد از درست یک سال، چند ثانیه قبل شروع کردیم به دیدن "چشمه"....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط گلادیانوس  |