البته این پست مربوط به پریروز است و از انتشارش خودداری کرده بودیم...
زیر لب با هق هق می گویم که من "تمامش می کنم"....1
1. قسمتی از دیالوگ در فیلم چشمه
پ.ن: چرا این فیلم... چرا امروز؟
الان هم بعد از دیدن یکی دو ویدئو، آنقدر عصبانیم که فکر کردم باید آهنگ این جا را عوض کنم....
پ.ن 1: نه این که نخواهم، آنچه در کامنت ها نوشته اید رخ دهد، فقط احساس کردم، لازم است توضیح دهم که هنوز خیلی اول راه هستیم و باید دید که گذشت زمان چه می کند....
پ.ن 2: ...

این تقریبا نمایی است از مرکز "تفریحات سالم و غیره" در کامپیوتر ما از وقتی این آلبوم نامجو منتشر شده است!
پس نوشت: مادر و پدر!
من از سخت ترین امتحان حرفه ای که احتمالا تا سال ها مشابهش را تجربه نخواهم کرد، آنقدر نمی هراسم که از دیدن چشم هایت و شنبه ای که ممکن است همه چیز را عوض کند...
حکایت بیتابی های شبانه ی من و سربه هوایی های تو، شبیه حکایت همان استاد راهنمایی است که دانشجویش را به تفکر و تامل درباره ی موضوعی تشویق کرده بود. مرید با اکراه فراوان در آخر تسلیم امر مرشد شده بود و روزها و شب ها مشغول رمزگشایی از این راز شگرف بود. بعد از 132 روز که شاد و خندان برگشته بود تا با استادش، دریافت هایش را شریک شود، استاد کاملا آرام به حرف هایش گوش کرد و بعد لبخندی زد و گفت راستش من فکر کنم این آن چیزی نبود که باید بررسی می کردیم!
Oh mon font persian
-اگه خوابم برد میشه شش و نیم صدام کنی؟
-آره حتما
-مرسی..
تو که نمی بینی، اما من یک لبخند آروم می زنم می گم: خواهش می کنم.
-خوبی؟
-نه زیاد...
-ببخشید که نمی تونم کاری کنم...
تو نمی بینی، شایدم دیگه نمی شنوی، چون خوابت برده و من صدای آروم نفس کشیدنتو می تونم از این همه فاصله به مدد، سیم خازن و مقاومت و موج و الکترومغناطیس و ماهواره و ... بشنوم. اما راهی نیست که بشه بی تابی رو از همین مسیر فرستاد، تا بفهمی چه اتفاقی داره می افته...
مطمئن میشم که خوابیدی، مثل همیشه آروم باهات خدافظی می کنم و گوشی رو قطع می کنم. دوباره شروع به گوش کردن آهنگ می کنم که می گه:
همش دلم می گیره...همش تنم اسیره
القصه این که هارد دیسک ما مدتی هم در بلاد باختری کار کرد اما ما آن روزها آن قدر فریفته ی روی بوقلمون صفت این ممکلت کاپیتالیست شده بودیم که در طی آن مدت واقعا نشد که خوب بکاویمش و خودمان را "بیازاریم" بر هر چه از گذشته با خود آورده ایم.
تا به تاریخ 18 ژانویه سنه دو هزار و نه میلادی، که ناگهان این هارد دیسک ما از کار افتاد. یعنی دیگر در ویندوز از آن بوق بوق های همیشگیش خبری نبود تو گویی که هرگز وجود نداشته است. فردایش ما فهمیدیم که هنوز امیدی هست چون در لینوکس می توانیم به فایل هایمان دست رسی پیدا کنیم ولی نبرد بزرگی در تاریخ 21 ژانویه شروع شد که موجب سرویس شدن دندان های آسیا فک پایین و دندان های سگی فک بالایمان شد و وسط آن همه اتفاق دیگر هیچ وقت نشد که برویم و به طور سیستماتیک به فایل هایمان دست رسی پیدا کنیم.
تا اواخر ماه ژوئن که دیگر روزگار کاملا رم کرد و اوضاع از انچه بود بدتر شد و میان خون و خاک و آتشی که ما صبح ها و شب ها از طریق صفحه ی مانیتورمان می دیدیم که در سرزمین مادری برپاست،در یکی از مکالمات شبانه مان،ترنج داشت آهنگی را گوش می داد که برای ما خیلی اشنا بود و در حقیقت یادآوری زخمی کهنه بود. حال ما که چندان مساعد نبود و با شنیدن این آهنگ بدتر و بدتر شد و آخرش به هق هق تلخی تبدیل شد. ترنج که وضع را این گونه دیده بود، اهنگ را قطع کرد و هرچه ما تمنا و التماس کردیم که بی انصاف بگذار حداقل تا استخوان ببرد، در دل سنگ او بی تاثیر بود و وقعی ننهاد. این بود که ما دوباره یاد هارد دیسکمان افتادیم و قهقه ای مستانه زدیم که خودمان این آهنگ را داریم! ترنج هم به طور مستقیم تهدید کرد که اگر صدای آهنگ را بشنود، به طور اساسی در مناسبات دیپلماتیکش با ما تجدید نظر می کند. این تهدید در حقیقت به مانند "تحریم تنباکو میرزای شیرازی" ، ما را از ادامه این تلاش بی حاصل منصرف کرد و بگذریم از آن که آن شب، ما تا 3 شب به دنبال راهی برای درست کردن این هارد دیسک کذایی بودیم و نتوانستیم راه به جایی ببریم و آخرش برای فراموش کردن ضربه ی این شکست بزرگ، همه چیز را انداختیم گردن ترنج و این که در مذاکرات دیپلماتیک ما را از "چماق" ترسانده است.
القصه این که این گذشته ی دیجیتال ما، همین طور داشت گوشه ی میز تحریرمان خاک می خورد تا امروز عصر که ما دوباره فکر به سرمان زد و این بار بعد از حدودا 15 دقیقه ی مبارزه ی نامتقارن سبک، یک چیزی روی صفحه مان نقش بست که نیشمان باز شد!
الان داریم به همه ی آن آهنگ ها گوش می دهیم و خودمان را به شدت می خراشیم و آزار می دهیم!!!
1. ما هنوز به اسم گلادیانوس عادت نکرده ایم و هنوز هم چون به مدرسه ی گلادیاتوی منتقل نشده ایم، ترجیح می دهیم که از همان اسم قبلی استفاده کنیم.
2. فکر کنید، یک نفر زنگ می زند به آزمایشگاهتان و گوشی را می دهند دستتان، شما با لهجه ی مصنوعی انگلیسی می گویید که "شواژدهانوس کبیر صحبت می کند و چه کاری می تواند برایتان بکند؟" و از آن طرف یک صدای آرام زنانه، که فکر می کنید جایی در گذشته شنیده ایدش، به فارسی بهتان می گوید: "سلام! من ندا هستیم!" و شما به دستبند سبزتان نگاه می کنید که رویش نوشته "من ندا هستم". در چند ثانیه ی بعد از این واقعه، چه فکری از سرتان می گذرد؟
3.باور کنید غربت سخت است! آی آدم ها، بفهمید که غربت سخت است! بفهمید که حتی "نوحه های هلالی" که زمانی در زندگیان برای مقاصد دیگری ازشان استفاده می کرده اید، این جا تا مغز استخوان، آدم را می خراشد.
4. بند سه اصلا هم شوخی نیست... دارد اشکمان در می آید و الان است که بزنیم این جا را خیس کنیم.